دوستنمايى دنيا
ديگر سحر وى آن است كه خويشتن را به تو دوستى بنمايد، تا تو را عاشق كند و فراتو نمايد كه تو را ساخته خواهد بود و به كسى ديگر نخواهد شد و آن گاه ناگاه از تو به دشمن تو شود و مثل آن، چون زنى نابكار مفسدست كه مردان را به خويشتن غره كند تا عاشق كند و آن گاه به خانه برد و هلاك كند.
عيسى عليه السلام دنيا را ديد در مكاشفات خويش در صورت پيرزنى گفت: چند شوهر دارى گفت: در عدد نيايد از بسيارى، گفت: بمردند يا طلاق دادند، گفت: نه كه همه را بكشتم، گفت: پس عجب از اين احمقان ديگر، مىبينند كه با ديگران چه مىكنى و آنگه در تو رغبت مىكنند و عبرت نمىگيرند !
|
عارفى شد به خواب در فكرى |
ديد دنيا چو دختر بكرى |
|
|
كرد از وى سؤال كى دختر |
بكر چونى به اين همه شوهر |
|
|
گفت دنيا كه با تو گويم راست |
كه مرا هر كه مرد بود نخواست |
|
|
هر كه نامرد بود خواست مرا |
اين بكارت از آن بجاست مرا |